تبليغاتX
ترنـــــــم پاییــــــز

بی من چیزی کم خواهی داشت حتی اگر آن چیز "نفرت" باشد

میدانی نوشتن دلیل نمیخواهد.با این تپش باران هرکس دلش میخواهد بنویسد...گاهی به روزهای اول فکر میکنم و به حجم به تقریبا سه چهار سال که گذشت، به روزهایی که جای یک مرد را خالی دیدم تا یک روز بارانی در اوایل پاییز آمدی من خالی میدیدم دنیا را، بچه بودم همه چیز سیاه بود، مرگ بود، میدانی ذوقی در من بیدار نبود، وقتی برای اولین بار شماره ات روی موبایل همیشه تنهایی ام افتاد، زیر باران تنها بودم، تو حرف زدی و من به این فکر میکردم که آهنگ صدایت را کجا شنیده ام دوست میدارمش و چه زیباست...و بعد برای اولین بار که دست هایت را لمس کردم، میدانی رویای من حالا که این ها را مرور میکتم اشکهایم جاری شده و حس میکنم که چقدر بزرگ شده ام کنار تو و چقدر روزگار مرا بزرگ کرده، ناراحت نشده ولی توام بزرگ شده ای...زیاد...

گاهی شبها هنوز جایت برایم خالی است، دوست دارم کنارم باشی، سردم میشود، گاهی به خودم میگویم نکند دیر شود، نکند باز دنیا سخت بگیرد بر ما، یاد حرفت میفتم که در گوشم زمزمه کردی که تمام روزت را با من میگذرانی و از صبح در فکرمی تا شب که در آغوشم میخوابی.چه حس خوبی در من است ... کاش توام مینوشتی برایم ... کاش... 

و من چقدر خوشبختم وقتی تو تکرار میکنی و هی می گویی: "خوشحالم دارمت"

+ تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 14:59 نويسنده پاییــــزبان |
آه فروردین من هم دارد به پایان میرسد...تازه بعد 25 سال کشف کرده ام که من در این ماه کلی انرژی دارم که میتوانم خوب باشم!ماه تولدم...ماهی که نصفش همه تعطیلند و من هم همیشه غصه میخورم در تعطیلاتش...ولی دوستش میدارم....بعدش گرم میشود..گرمتر...چرا...مهر هم خوب است...نه گرم است و نه سرد...انگار دارم تازه خودم را کشف میکنم...ولی فروردین را بیشتر دوست میدارم....ذهنم را که جستجو میکنم هیچ خاطره قشنگی از زندگی از شیطنت های جوانی از گشت و گذار از سفر...هیچ چیز در ذهنم نیست...فقط خوب میدانم فروردین را با تمام باران های لطیفش!بوی یهار نارنج های باران خورده اش!صدای شعرهای سهراب و صالحی و مصدق اش، بوی نم خاکش، باد و برگ ها و شکوفه های ریخته بر زمینش دوست دارم...نمیدانم فروردین بعد در چنین شبی باز هم دلم گرفته یا نه، هستم یا نه، ولی میدانم من خودم را کشف میکنم در زمانی که دوست دارم نباشم...
+ تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 21:42 نويسنده پاییــــزبان |
شاید آدمها گاهی در زندگیشان دلشان میخواهد که دیگر نباشند..انقدر که همه چیزی را بهشان القا می کنند. من هم القا شدم که بدم...که منفی ام که ...خسته ام دوستان..خیلی بی جان ادامه می دهم این راه که در آن سهی از خوشبختی ندارم در آن...زیاد درد میکشم...گاهی دلم میخواد همه چی در همین لحظه کات شود...و شاید او تنها بهانه است در میان این همه موجود بدبو در زندگی ام...
+ تاريخ سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 10:3 نويسنده پاییــــزبان
خیلی وقته ننوشتم اینجا...دلیل خواستی نداره..اتفاقا با نوشتن یا ننوشتن میفته...البته نداشتن اینترنت هم مزید علته.

درسا خیلی سخته و ترم پیش گذشت با تمام سختی ها...

حرفی نیست...جز یه سری اتفاقا که ناخواسته افتاد و من هم سعی کردم مدیریتش کنم ...

در انتظار اتفاقای خوب زندگیم...

فقط یه کم خسته ام...

با خدا خیلی رابطه ام بهتر شده

+ تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 12:7 نويسنده پاییــــزبان |
آدمها دیر متوجه میشوند که به دنیایی آمدند که اشتباهی است که حتی خدایی هم نیست که حمایتشان کند مانند کودکی که تنها از بدرفتاری نامادری یا نا پدری خود از بس کتک خورده در گوشه ای چپیده و درد میشکد و تقلا میکند.
+ تاريخ چهارشنبه 7 دی1390ساعت 14:7 نويسنده پاییــــزبان